سالور قازان

(بر اساس داستاني از قورقوت آتا)

مايسا محمدي

نود چادر قبه زرين در صحراي پر علف و بر فراز آسمان آبي بر افراشته بود در وسط اين چادر‌ها چادر بزرگ سالورقازان پسر اولاش قرار داشت. هشتاد خم بزرگ در مكانهاي مختلف اين چادر قرار داده بودند و نه دختر كافر از ميهمانان و سرداران سالور قازان پذيرايي مي‌كردند. قازان خان روي زانوان بزرگش چرخيد:

-دوستان برويم شكار

همه سرها را به علامت توافق تكان دادند و آماده حركت شدند. اراز قوجاي خان بزرگ را متوقف كرد

-خان ما نزديك دشمنان هستيم چه كسي بايد از چادر‌ها مراقبت كند.

-پسرم اراز همراه با سيصد سوار مي‌مانند.

همه با اشارة خان بزرگ سوار اسبها به طرف كوهستان حركت كردند.

جاسوسان ملك شوكلي به او خبر دادند كه سالورقازان با همراهانش به شكار رفته و عدة كمي براي محافظت چادرهايش باقي مانده است او سريع با چند هزار نفر حمله كرده و چادرهاي قبّه زرّين را به يغما بردند. همسرش بولارخان را با چهل نديمه‌اش و پسرش اراز را با سربازانش به اسيري بردند و موقع رفتن مادر پير قازان را به سينه شتر سياهي بستند.

يكي از مشاوران ملك شوكلي در پشت سر او قرار گرفت.

سرورم ضررّ ديگري هم مي‌توان به قازان خان وارد آورد. در درة «دربند» او ده‌هزار گوسفند دارد.

ملك شوكلي با اشارة‌دست يكي از سردارانش را صدا كرده و به او دستور داد كه همراه با ششصد سوار با آنجا حمله كرده و گوسفندان را بياورند.

آن شب قاراجيق چوپان خواب آشفته‌اي مي‌ديد از خواب بيدار شد و بلافاصله دو برادرش قيان كوچي و دمير كوچي را بيدار كرد. آنها دهانة آغل را محكم بستند و باتل سنگ انباشتند. دشمنان رسيدند و چون چوپانها را آمادة دفاع ديدند شروع به رجز‌خواني كردند.

تو اي چوپان

با پيدايش سايه‌هاي ما

غرق تشويشي

جواب قارجيق به دشمنان

ببند ان پوزه‌ات را

كافر بي روح‌تر از سگ

قاراجيق چوپان با پرتاب سنگ و كشتن سيصد نفر هنگام كم آوردن سنگ بز و گوسفند را هم در فلاخن مي‌گذاشت و پرتاب مي‌كرد و بالاخره دشمنان را فراري داد. دو برادرش كشته شدند. آنها را خاك كرد و با خاكستر كردن دامن قبايش آنان را روي زخمهايش ريخت.

قازان خان آن شب خواب عجيبي ديد. شاهينش روي دستهايش مرده و رعد و برق به چادر سفيدش افتاده بود. مه غليظي همة چادر‌هايش را پوشانده بود و گرگهاي وحشي خيمه‌ها را مي‌دريدند و شتر سياهي گردنش را گرفته بود. موهاي سياهش همچون ني بلند مي‌شدند و جلوي چشمهايش را مي‌گرفتند و دستهايش آغشته به خون بود. فوراً برادرش را فرا مي‌خواند و از او مي‌خواهد تا خوابش را تعبير نمايد امّا برادرش نمي‌تواند كامل تعبير نمايد. پس به او فرمان مي‌دهد: كابوس مرا بر‌كسي فاش مكن و سپاهيانم را پريشان مكن. من امروز سوار اسب بلوطي رنگم شده يك روزه مسافت سه روزه را طي مي‌كنم قبل از غروب به خانه مي‌رسم اگر امن باشد قبل از افتادن شب بر‌مي‌گردم وگرنه منتظر شما هستم من همانجا مي‌مانم.

قازان‌خان يكروزه به محل رسيد. ديد همه چيز به يغما رفته است در كنار چادر سفيد خاكستر شده‌اش دو زانو نشت:

الا اي قوم من

اي خانه‌ام، ايلم

كه اينجا در پناه آهوان بوديد

اي زادگاهم، خانه‌ام

با من بگو چسان با اسبهاي ابلق وحشي

بناگه تاخته ويرانت كردند

هان اينجاست

همان جائيكه تنها مادر گيسو سفيدم مي‌نشست

او به دنبال ردّ پايي به دنبال خانواده‌اش مي‌گردد. در مسيرش به چشمه‌اي مي‌رسد و مي‌گويد آب ديدار حق را داشته بگذار از او خبري بگيرم. از آب سراغ خانواده‌اش را گرفت. آب به او توضيحاتي داد. دوباره به راه افتاد گرگي را ديد با خود گفت. ديدن گرگ خوش يمن است. از او پرسيد،

تو اي گرگي كه با افتادن شب

آفتابت مي‌دمد

اگر از چادرهاي من چيزي مي‌داني بگو

بعد از گرگ به سگ مي‌رسد:

اي با وفا سگ كه با افتادن

آن سايه‌هاي غم فزاي شامگاهان

غرق تشويشي

اگر از چادر‌هاي من چيزي مي‌داني بگو

بعد از سگ به چوپان خود مي‌رسد و او فرياد مي‌زند:

كجا بودي قازان؟

در كدامين گور، خود گم كرده بودي

سرور من، بخت برگشته، قازان

و او به قازان خان توضيح بيشتر مي‌دهد: دشمنان بورلا خاتون، اراز و چادرهاي سفيدت را به يغما بردند. من مادر پير ريز اندامت را ديدم كه به سينة شتري بسته بودند و به همراه دشمنان كشيده مي‌شد. اراز را ديدم كه قلاده‌اي دور گردنش بود. قازان فرياد زد: زبانت در دهانت خشك گردد. لال شوي چوپان.

- چرا مرا نفرين مي‌كني. من از سه جا زخم برداشتم. برادرانم را در خاك كردم، دشمنان يك بره هم نتوانستند ببرند. سلاح‌هايت را به من بده من دنبالشان مي‌روم.

قازان فكر كرد:

آنوقت خواهند گفت كه چوپان غلبه كرد.

پس او را به درختي بست. چوپان با نيروي زياد خود درخت را از ريشه مي‌كند و به دنبال قازان مي‌رود. قازان با ديدن اين وضع درخت را از پشت او بر‌ميدارد و او را با خود مي‌برد.

ملك شوكلي پس از اين پيروزي بزمي برپا مي‌كند و دستور مي‌دهد كه همسر قازان خان را بياورند تا ساقي‌گري كند و سپس با او همبستر شود. بورلا اين صحبت‌ها را مي‌شنود، پيش چهل كنيزش بر‌مي‌گردد و مي‌گويد اگر پرسيدند كه زن قازان كيست هر چهل نفر با هم مي‌گوييد من هستم. آنان قبول مي‌كنند و وقتي ملك شوكلي از همسر قازان مي‌پرسد هر چهل و يك نفر مي‌گويند من هستم. او عصباني دستور مي‌دهد: اراز پسر قازان را بياوريد. از شاخه‌اي بياويزيد. بدن سفيدش را تكه تكه كنيد و از مغز گوشتش كبابي تهيه كنيد و پيش چهل و يك تن بگذاريد هر كس نخورد مادرش است. اراز فرياد مي‌زند از كبابي كه تهيه مي‌كنند تو هم بايد بخوري و‌گرنه زير لگد سنگين‌ام مي‌اندازم يا روي سپيدت را به خاك مي‌مالم. اراز را كشان كشان به پاي درخت مي‌آورند. در اين لحظه قازان خان و قاراجيق چوپان هم مي‌رسند. در توصيف قاراجيق چوپان گفته مي‌شود {چرم فلاخن او از پوست گوساله‌هاي سه ساله ساخته شده بود. تسمه‌هايش از پوست بز و در هر پرتاب سنگي به وزن يوز چارك پرتاب مي‌كرد و در محلي كه مي افتاد به صورت گرد پخش مي‌شد و تا سه سال هيچ علفي نمي‌روييد} چون به محض رسيدن فلاخن را در دست گرفت قازان خان گفت صبر داشته باش. من بايد سراغ مادرم را از كافر بگيرم. پس فرياد زد:

تو اي شوكلي كافر

خيمه‌اي را با تاراج برده‌اي

گنجهايم را با زر و سيم به يغما برده‌اي

ارزانيت باد

بانويم را به همراه چهل كنيز ربوده‌اي

نديمانش براي تو ولي

بانويم را به من باز‌گردان

فرزندم اراز را برده‌اي

با جنگجوانش

اراز را بازگردان

يارانش غلامان تو باشند

تو اسبهاي تازييم را

اشتران سرخ مويم را

به يغما برده‌اي

ارزانيت باد

امّا مادر گيسو سفيدم

كه شيرش را مكيده‌ام

به اسارت برده‌اي

اي كافر پست

مادرم را به من بازگردان

من بدون هيچ جنگي

باز خواهم گشت

و خواهم رفت

شوكلي در جواب شروع به رجز خواني كرد

خيمه‌هاي قبه زرينت از آن ماست

بورلاو اراز از آن ماست

مادرت هم كنيز ماست

ما او را به تو نمي‌دهيم

مادرت را به پسر ياي‌خان كشيش مي‌دهيم

تا از او پسري به دنيا آورد

و او را دشمن تو مي‌كنيم

 

قاراجيق چوپان عصباني مي‌شود

كافر بي‌عقل ديوانه

پير گشته كوههاي دور دست

روي آنها سبزه و خاري نمي‌رويد

رودهاي سرخ رنگ پير

از خروش و جوش بازمانده

اسب و شتران سرخ موي پير‌هم

كره نمي‌آورند

در همين هنگام سرداران و سپاهيان قازان‌خان مي‌رسند. در مورد سردار اراز قوجاي مي‌گويند اگر از پوست شصت بره دو ساله برايش پوستين مي‌دوختند نهايت به پاشنه‌هايش نمي‌رسيد. از پوست شش برده برايش كلاه مي‌دختند. بازوانش لاغر و ساق پاهايش باريك بودند.

قارا بوداق سردار هم چهار نعل رسيد و سپس به يه‌ره‌ك صاحب اسب خاكستري و الپ درن پسر ايليك قوجا هم رسيد كه با آوردن نامش سگهاي شكاري پارس مي‌كردند.

پنجاه و هفت قلعه را به دست داشت و با دختر آق ملك چشمه ازدواج كرد. پس از رسيدن همه حمله آغاز شد. قازان خان مستقيم به ملك شوكلي حمله كرد. وي را از اسب به زير كشيد، سر سياهش را گرفت و از تن جدا كرد و خونش را به زمين ريخت و سپس همسر و مادر و پسرش را آزاد كرد و بر ملكش برگشت و بر تخت بلند و زرينش نشست و قاراجيق چوپان را هم مهتر مخصوص خود كرد و ده‌ده قورقوت هم به جمع آنان پيوست.